
خاطرات اصغر قندچی. پدر صنعت کامیون سازی ایران
کامیونهایی برای جادههای ایران
روایت اصغر قندچی
از زندگیاش و صنعت کامیونسازی در ایران
»آقای نیازمند بیمار اســت. « این آخرین خبری اســت که در گاراژ سوت و کور قندچی دربارهاش حرف میزنند. اتاقها خالیاند و پارتیشــنهای سبزرنگ قدیمی چیزی برای پنهان کردن ندارند و فایلهای آهنی دیگر مثلشان در هیچ شرکت جوانی پیدا نمیشــود. صدایش از اتاقی با پنجرههای بلند پرنور شنیده میشود. فقط چند جمله، صدایی لرزان و زمخت. آفتاب به پشــتش میتابد، هیبتی ســیاه و ســایهای بلندقامت روی صندلی نشســته اســت. هنــوز خیلی چیزها یــادش مانده. هرچند رئیسدفتــرش، فوالدی که از دههی 50 در این گاراژ برایش کار کرده، میگوید: »نه به آن وضوح و دقت.«
قاب عکس قدیمی را که میآورد، همهچیز در اتاق زنده میشود و برمیگردد به پنجاه و ســه، چهار سال پیش، وقتی رضا نیازمند، مدیر سازمان گسترش و نوسازی، در دههی 40 همراه هیئتی از وزارت صنایع پا به گاراژش گذاشــت. یا حتی عقبتر، روزهایی که از مدرسه فرار میکرد و روزش را در مکانیکیهای خیابان قزوین به شب میرســاند.همهچیز برمیگردد به پسربچهای درسنخوان که همهی راهها را امتحان میکرد تا از مدرسه فرار کند؛ از درخت باال میرفت، سر داییاش را کاله میگذاشت و دست به دامن مستأجر مکانیکشان میشد. بارها از قناتآباد دوید و دوید تا خیابان قزوین، بهشتی پر از قطعه و خودرو و ابزار. دست گذاشت زیر چانه و به کار کارگرها و استادکارهای مکانیک نگاه کرد.همهی مکانیکهای ایرانی و روس و چک پسربچهی تماشاچی را میشــناختند. کسی که بعدها اولین تولیدکنندهی خودروهای سنگین شــد؛ رئیس کارخانهی ایرانکاوه. حاال قاب عکس را در دســتش گرفته، نمیگذارد
عکسی از این لحظه ثبت شود. حسرت به تندی هوای اتاق را پر میکند. او را در خیابان قزوین به اصغر آهنگر میشــناختند؛ جوانی بلندباال، چهارشانه، با دستها و بازوهای سخت که خوب فکر میکرد، خوب یاد میگرفت و خوب میساخت. همین عید به دیدن رضا نیازمند رفته است. هنوز هم تلفنی از حال و روزش خبر دارد. ً پنجاه ساله است که میگوید: »هزارساله بشوند.« گاهی رئیسدفترش مردی حدودا
خــودش به جای قندچی جواب میدهد یا ســؤالها را با صــدای بلند برایش تکرار میکند. حرفهایش پر از شیفتگی است و ته همهی جملهها و توصیفها میخواهد بــه چیزی دقت کنیم: »دقت کنید! آن زمان! دقت کنید چهطور بود.« اما قندچی از همهچیــز آنقدر عادی حــرف میزند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اســت و بیشتر ضمیرهایی که برای خودش به کار میبرد، اول شــخص جمع است؛ ما. گاهی بعد از سؤالها سکوت میکند، توی فکر میرود و درست همان وقت که فوالدی میخواهد سؤال را برایش توضیح دهد یا چیزی را یادآوری کند، صدایش سکوت را میشکند و مثل ماشــینی که استارت خورده، روشن میشود. گاهی قبل از جواب دادن سؤال را یک بار دیگر تکرار میکند. فوالدی تند تند عکسهایی از جوانی رئیسش میآورد. »از روی احساســات ناسیونالیستی و میهنپرستی اسم کاوه را روی کارخانهاش گذاشته اســت. همین نام هم باعث ســؤالهایی شد. میخواســتند دلیلش را بدانند.« اصغر قندچی ماشینهای سنگین تولید داخل را متولد کرد و با آنها بزرگ شد. روزی هم که گفتند تو دیگر مدیر این کارخانه نیستی و باید همهچیز را بگذاری و بروی، انگار فرزندش را از دست داده باشد، عزادار شد: »آنها فرزندم را گرفتند.«
قناتآباد، نزدیک میدان اعدام
»میــدان اعدام را بلدی؟ تهــران همان یک تکه بود.« یک ســوی میدان اعدام خانیآباد و ســوی دیگــر قناتآباد. با یک خیابان فاصله. قندچــی کودکیاش را در قناتآباد گذراند. پدربزرگ مادریاش »به قول آنروزیها ســقطفروش بود و به قول امروزیها ســوپری. یعنی قند و چای و برنج و روغن میفروخت.« آنوقتها اطراف تهران ده بود. تهرانی که قندچی به تصویر میکشد، از امامزاده معصوم است تا امامزاده حسن. پایینتر از آن به شهریار میرسد و شاهعبدالعظیم. اطراف تهران دهات کوچکی بود که پدربزرگ به همهشان جنس میداد. کاش وقتی پدربزرگ اجناس مغازه را بار
شــتر و گاری میکرد و به دهات میبرد، میدانســت که اصغــر، بچهی درسنخوان خانواده، یک روز پدر کامیونسازهای ایران میشود.
در زمانهای که درس خواندن دختران مرســوم نبــود، همهی دختران خانوادهی قندچــی درس میخواندند و مدرســه میرفتند. پدر با اینکه بیمــار بود و در خانه خوابیده بود، دلش میخواســت دخترها و پســرهایش تحصیلکرده شوند. از هشت بچهای که داشت، هیچکدام مثل اصغر از مدرسه فراری نبود، فرزند سوم و اولین پسر خانواده؛ خانوادهای که بعدها یکی از فرزندان دانشــجویش، احمد، روز شــانزده آذر شهید شد.
»هر کاری کردند نشد که نشد. آن زمان مثل حاال نبود که یک روز نروی مدرسه و بیاینــد در خانهات. یک ثلث یک ثلث فرار میکردیم.« اطراف قناتآباد محلههایی بود که اصغر روزهای فرار از مدرسه را آنجا به شب میرساند و گاهی هم میرفت آن
ســوی خیابان؛ خانیآباد. مادر شکایتش را به دایی کرد. گفت اصغر مدرسه نمیرود. دایی صبح زود آمد دنبالش و رفتند مدرســه. ناظم گفت یک ثلث اســت مدرســه نمیآیــد. دایی گفت از ایــن به بعد میآید. دایی که رفت، اصغر از درخت باال رفت و پرید توی کوچه. این فرار با قبلیها فرق داشت.
»بد آوردیم. رفته بودیم خانیآباد. داشتیم سر چهارراه بازی میکردیم که دیدیم دایی آن طرف چهارراه اســت. آن موقع با زن دومش بود و میخواســت کسی نداند. همین شــد که ظهر وقتی برای ناهار آمدیم خانه، دایی ما را لو نداد. مادر گفت: چه خبر از مدرسه؟ گفتيم: خوب بود، میخواستند فلکم کنند اما نکردند. مدیر گفت: این دفعه میبخشمت، دفعهی دیگر فلکت میکنیم. دایی گفت: حواست جمع باشد یک ً فلکت میکند. اما از همان روز دیگر درست و حسابی مدرسه باردیگر فرار کنی، حتما
نرفتيم.« همینطور لکولککنان وسطهای کار به مدرسه رفت تا کالس هفتم. تهران قدیم در ذهن قندچی کوچک بود، با خانههایی که اتاقهای زیادي داشتند و صاحبخانه هر کدام را به یک نفر اجاره میداد. خانوادهی قندچی هم دو تا اتاق را اجاره داده بودند. مســتأجر یکی از اتاقها مکانیک بود. اصغر هشت، نُه ساله یک روز نشست با او درددل کرد و وقتی فهمید کارش ماشینسازی است، خواهش کرد برود و کارش را ببیند. از همان وقت بود که وارد مکانیکیها شــد. همان وقتی که مادرش ِ به خیال مدرسه هر روز صبح با او خداحافظی میکرد. کمی فکر میکند. دوباره که حرف زدن را شروع میکند، باز هم ماجرای استادکار
را تعریف میکند. »یکی از اتاقها را استادکاری اجاره کرده بود. همین شد که رفتيم آنجا و دیديم کار مکانیکی است. دیديم همانی است که دوست داريم. هر روز صبح زودتر از او میدویديم و مشــغول کار میشــديم تا وقتی فهمیدند مدرسه نمیرويم. همسایه گفته بود نگران نباشــید، میآید پیش ما، تماشا میکند. از همانجا رفتیم دنبال این کار. خیلی شیطان بوديم. از پس ما برنیامدند که وادار به درس خواندنمان کنند. از آن موقع تا همین اآلن ســر کاریم.« اآلن یعنی هشتاد و نُه سالگی که هربار حرفش میشــود، شوخیاش میگیرد و میگوید: »به شــرطی که به کسی نگویید چندسالهام.«
آن زمان صنعتی در ایران نبود. خیلی از اســتادکارها آلمانی، روس و چک بودند. جوشکاری و تعمیرکاری انجام میدادند. بعد از اینکه مدتی با همسایهشان کار کرد، تالش کرد خودش را به کاسبی استادکارهای خارجی برساند و با آنها کار کند. سنش کم بود و قبولش نمیکردند. باید بزرگتر میشد. »آن زمان آدم فنی کم بود و از خدا میخواستند کسی مثل ما پیدا کنند. کمکم ده، دوازده ساله شديم. پیش خارجیها استخدام شديم. مشغول به کار بودیم و دایی هم دیگر قید درسمان را زد!« آن اوایل زیاد جدیاش نمیگرفتند. کارش پادویی بود. چیزی یادش نمیدادند. جارو میکرد، آب میآورد، نان میخرید. »آنها هم به کسی که اینطوری بهشان کمک کند احتیاج داشــتند. ولی کار فنی را ول نمیکرديم. نــگاه میکرديم و یاد میگرفتيم، همهچیز برایمان دیدنی بود. قابل این حرفها نبوديم که به وســایل دست بزنيم.کمکم چشم و گوشــمان به کار باز شــد. آنجا انواع تعمیرات انجام ميشــد؛ موتورهای آسیاب، لوکوموتیو، کشــتی و موتور برق شهرســتانها. آن زمان در کشور تعمیرگاه بزرگ و اســتادکارهای حرفهای نداشتیم، خیلی کار برای آن مجموعه ميآوردند.« اما جنگ جهانی دوم که تمام شــد، تشــکیالت مکانیکهای خارجی بهم خورد و رفتند. بعد استادکارهای دیگر آمدند. وقتی به قول خودش سوار کار شد، مکانیکی و آهنگری را شروع کرد. »دیگر قابل کار شده بوديم، سیزده، چهارده ساله بوديم.« در هر بزنگاهی، هر پیچی از قصهی زندگیاش، یک بار میگوید همهی مســیر برایش موفقیت بود، چون عشــق و عالقهاش همین بود. »در شروع کار پادو بودم و بعد وردستکار و بعد اســتادکار شــدم. از صبح زود تا ده، یازده شــب کار میکردم. از دوازده سالگی هم زیردســت استادهای ایرانی و خارجی کار کردم و از هرکدام چیزهایی یاد گرفتم. در همین ســنین چندین بار ناخن پاهایم افتاد، روی پاهایم آهن داغ ریخت و سوخت، کمرم هم آسیب شــدید دید، اما هیچکدام از اینها سخت نبود و باعث نشد دلسرد شوم.«
از اســتادکارهای جدید کارهای بیشتری یاد گرفت. پانزده، شانزده ساله بود که خودش مغازهای باز کرد و شــد صاحبکار. دکانی در خیابان قزوین داشت و دو تا از اســتادکارهای خارجــی را هم آورده بــود پیش خودش که کار یــاد بگیرد.همهی دکانهایی که در آنها کار کرده، امروز شــبیه همان روزهایشان هستند، بهجز اولین ً امسال به آن سر زده است. »شده بود انبار کانتینرهای خالی. در همین دکان که اتفاقا
ً شنیدهاید. روبهرویش خیابان قزوین، نزدیک سیمتری بود. اسم کافه شکوفه را حتما
گاراژی بود که ما آنجا بودیم. آنوقتها دوچرخه داشــتم و با آن ميرفتم سر کار و خانه.« بعد یواش یواش محل کارش را توسعه داد به پانزده متر و سی متر و صدمتر و پانصدمتر تا به کارخانهی ایرانکاوه رسید و بعد هم تعطیل شد. از کار روی سواری کوچک شــروع کرد تا اتوبوس و کامیون. »کارم را با کپیکاری از نمونههای خارجی شــروع کردم و باهوش و پشتکاری که داشــتم، یاد گرفتم نمونههایی مثل قطعات خارجی و حتی بهتر از آنها را بسازم. بعد از توسعهی کار هم بدون اینکه از کسی به
من و کارگرهایم دیکته شود، با تالش خودمان تمام قطعات ماک را ساختیم.« عکسها مرد جوانی را نشــان میدهند با لباس مکانیکی. فوالدی میگوید هنوز پتکها و وسایلی که با آنها کار میکرد، باقی ماندهاند. کسی نمیتواند بلندشان کند و او با آنها کار کند.
شانزده ساله بود. اتومبیلهایی که برای تعمیر میآوردند بیشتر شده بود. دههی 30 هنوز آنقدر اتومبیل در ایران نبود، اما او مشــتریهای خاصی داشــت. آن زمان شورلت در ایران زیاد شده بود و مشتریهای اصلیاش هم وارد بازار شده بودند: ماک. هر روز و هر دقیقه تحقق یک آرزو بود. برای پســر نوجوانی که آرزویش باز و بســته کردن یک پیچ بود، باز کردن و بســتن موتور رؤیا بود. »هر ساعتش موفقیت بود. هر کاری که خودم بازش میکردم و میبســتم، موفقیت بود. آرزویم همین چیزها بود. کمکم رســید به باز کردن و بستن موتور و گیربکس. استادکارهایم همان کارگرهای خارجی بودند که در دکانم کار میکردند. خودم هنوز آنقدر اطالعات نداشــتم و از آنها یاد میگرفتم.« هر روز روز کاری بود و هر ساعت ساع ِت کار. صبح زود تا دوازده شب، پنجشــنبه و جمعه، عید و غیرعید همهاش کار بود. ساعت کاری وقتی شروع میشــد که هوا روشن شود. »تا وقتی برق نبود، همین که هوا تاریک میشد تعطیل میکردیم. از وقتی برق آمد، تا ده یازده شب. علت موفقیتمان در آن زمان این بود که آدم فنــی کم بود و ما هم کور و کچل چیزهایی بلد بوديم و چیزهایی هم یاد گرفته بوديم. استادکارها هم بودند و کار را سالم تحویل مردم میدادیم.«
یک نفر آمده امضا بگیرد. زیر برگهها را امضا میکند و میپرسد: »حقوق کارگرها را تا کی دادهای؟« چند ســال قبل سهامی در یک گاوداری خریده. »خیلی وقت بود میگفتند بیا همکاری کن، میگفتيم نه. تا اینکه زخم معده گرفتيم و دیديم وقتی یک اســتکان شیر میخوريم، دردش ساکت میشــود. همین باعث شد در سهامش شریک شويم. برای اینکه کارهای فنی را ما انجام دهیم، شریکمان کردند. تولید اآلن به روزی پنجاه تن شیر هم رسیده است. یازده سال میشود. نه، بیشتر است، حدود دوازده ســال. کمک فنی بهشــان میکنيم و کامیونهای ماک را بــرای بار زدن و جابهجایی در اختیارشان میگذاريم.« میگویند حقوق کارگرها را تا تابستان دادهاند. میگوید اگر اینطوری پیش برود، همهی این ملت گرسنه میمانند.
اصغر آهنگر
اولین دکان مکانیکیاش مغازهای نُه متری بود؛ سه متر در سه متر. با ابزار و آالت و وسایل چهارصد تومان پولش را داده بود، با پسانداز و نقد و نسیه.کمکم بزرگ شد و به قول خودش: »به دردخور شــده بودیم برای مردم و کار. چشم و گوشمان برای کامیون باز شد و به ماک راه پیدا کردیم. ماکهایی که در خارج از ایران و در جنگ جهانی از بین رفته بود، میآوردند تهران و ما یا لوازمش را مصرف میکردیم یا خودش را اصالح میکردیم و به کار میانداختیم. کلی ماشین اسقاطی آمریکایی مثل ماک در هند، پاکستان، ســنگاپور و جاهای دیگر اوراق شده بود. بعضیها را هم آمریکاییها همانجا ول کرده بودند. دو تا دالل بودند که برایمان از این کشورها جنس و قطعات ماشــین ميآوردند. آنها را ميخریديم و روی ماشــینها ســوار ميکرديم. ما هم يواشيواش با همان قطعات، ماشین جمع کردیم.« خودروهای مانده از جنگ جهانی ســر از خرمشهر درآورده و کمکم به سمت تهران سرازیر شده بودند. قندچی روز به روز بــا خودروها و قطعاتی که ميآوردند، ماشــینهای بیشتری جمع ميکرد. کار توسعه پیدا کرده بود.
چند ســال از تعمیر این قطعات و سوار کردن روی خودروهای دیگر میگذشت. دیگر به اصغر آهنگر معروف شــده بود. فوالد و فلزات را میشناخت و خودش بعضی قطعات را میساخت یا کیفیتشان را ارتقا میداد. اسمش در گاراژ پیچیده بود و هرچه ماشین سنگین تصادفی و چپکرده بود، ميآوردند پیش او که مثل پینهدوز، همهچیز را وصلهپینه کند تا ماشین درست شود. »آن اوایل هرچه میدیديم، کپی ميکرديم و ميساختيم. چند سالی هم که گذشت، خودمان شروع کرديم به تولید. فهمیديم نه بابا، مســئلهای نیست! همهچیز را میشود درست کرد. ً مثال قطعات زیربندی ماک را تغییر ميداديم، چون در کشور جادهی درست نداشتیم. همه خاکی بودند و خیلیوق تها زیربندیها آســیب ميدید. آن زمان یک نفر هــم در تهران نمایندگی ماک را داشت و بعضیوقتها به ما قطعه ميداد. خیلیوقتها برای دیدن کار و تغییراتی که
ميداديم به گاراژمان ميآمد و متعجب کار را از نزدیک نگاه ميکرد. رادیاتورهای کا میونها را بزرگ ميکرديم تا در جادههای آن زمان ایران جوش نیاورند یا حتی موتور را از این به آن مي ً کرديم، مثال اگر یک موتور ماک صد و بیســت اسب بود، ما صد و پنجاه اسب روی آن میگذاشتيم و تقویتش میکرديم.«
قصهی بهســازی کامیونها به جملهی یک آمریکایــی برمیگردد که میگفت road American, truck American .همیــن بــرای اصغر آهنگر کافی بود تا بداند باید خودش چیزهایی را تغییر دهد. نمیتوانســت جادههای ایران را که مثل جادههای آمریکا کند، اما میتوانســت موتور و زیربندی ماشــینهای آمریکایی را متناسب با جادههای ایران تغییر دهد؛ جادههایی ناهموار و پردســتانداز با فاصلههای طوالنی پمپبنزینها. میگویند برای حل مشکل سوخت کامیونهای ماک، باکی با ظرفیت بیشتر روی این خودرو سوار کرد تا دیرتر نیاز به سوختگیری پیدا کنند. کاربراتورها را هم تغییر داد تا در جادههای گرمسیری ایران جوش نیاورند.
»با هیچی همهاش را ســاختيم. جاییحتی اتاق کامیون را هم خودش ساختيم. آن موقع فکر پول درآوردن نبوديم، فکر ساختن بودم.«
چشم دوخته به قاب عکسی که فوالدی آورده. سال 40 ،41 است. آن زمان دیگر ازدواج کرده بود. »مرد بزرگی بوديم. زود ازدواج کرديم. خیلی کار میکرديم و کارمان هم خوب بود. آنوقتها محبت شــوفر و شاگرد و صنف کامیوندار به گروه خونمان نمیخورد. با قیمت پایین مشروب و سیگار میآوردند. دیديم هی ما را دعوت میکنند این طرف و آن طرف. فکر کرديم باید ازدواج کنم. دخترخالهای داشتیم که با او ازدواج کردیم. خدا همهی رفتگان را رحمت کند.« همسرش را چند سالی است که از دست داده. یاد او و یاد برادرش همیشه برایش زنده است. خبر شهید شدن احمد را خودش به مادرشان داد. شانزده آذر 32 بود و احمد قندچی را به همراه محمد بزرگنیا و آذر شــریعترضوی در دانشگاه کشتند. چهار ماه بعد از کودتای 28 مرداد دانشجویان به ورود نیکسون به دانشگاه و از سرگیری روابط با انگلیس اعتراض کردند و این سه نفر از بین رفتند. »به مادرم گفتم: اول بگو خدایا شکرت! گفت: چرا؟ گفتم: تو چند تا پسر داری؟ گفت: پنج تا. گفتم: توی دانشگاه شلوغ پلوغ شده، سه، چهار نفر را کشتند. آذر شــریعترضوی، بزرگنیا. میگویند قندچی هم تویشان است. اگر احمد ما را کشته باشــند، تو چهار تا پسر دیگر داری. شاید آنهای دیگر یکی دو تا پسر داشته باشند. گفت: چه میگویی؟ گفتم: همین که میشنوی. یواشیواش قانعش کردیم که نباید به حال خودت گریه کنی. دنیاست دیگر. همهی اینها هم بخشی از دنیاست.«
گرفتن پروانهی تولید کامیون
»نیازمند که به گاراژمان پا گذاشت، دیگر مردی شده بودیم.« رضا نیازمند که آن زمان مدیر سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران بود، در کتاب خاطراتش خاطرهی آن روز را با جزئیات نوشــته اســت. از چای تازهدمی کــه در گاراژ قندچی خورد تا لحظهای که چشــمش به اتاقک کامیونها افتاد: به مهندس خسرو شیرزاد گفتم در ایران صافکارهای خیلی خوبی داریــم که گلگیرها و بدنههای تصادفی اتومبیلها را بهخوبی تعمیر میکنند. کسی را پیدا کن که با دست بدنهی یک جیپ را بسازد و ما را از تنگنا نجات دهد. تنگنا فرصت شــش ماهای بود که محمدرضا شــاه برای تولید اتومبیل داخلی به آنها داده بود: او رفت و چند روز بعد گفت بیا با هم برویم دروازهی قزوین. تمام کارگاههای صنعتی آن زمان در آنجا متمرکز بود. به یک گاراژ بزرگ وارد شــدیم که کف آن خاکی بود و اطراف آن اتاقکهایی با سقف حصیری و ستونهای چوبی ساخته بودند و در هر اتاقک چند نفر مشغول یک کار فنی بودند. رئیس گاراژ اصغرآقا قندچی نام داشت. جلو آمد و خود را معرفی کرد. جوانی بود خوشاندام، قوی، با دســتهای زمخت و کارکرده. لهجهی او لهجهی مخصوص فلزکارانی بود که من شش سال با آنها در کارخانهی ونک کار کرده بودم. گفتم بگو ببینم چه کار کردی که این مهندس شیرزاد اینقدر تعریفت را میکند؟ گفت آقای مهندس من در اینجا برای یک شرکت کار میکنم که نمایندهی کامیون ماک آمریکاست. ماک در جادههای
خاکی و دستاندازهای ایران زیاد شاسی میشکند و در تابستانها هم جوش میآورد. مــن آنها را برای جادههایمان تقویت میکنم. گفتم کارهایت را نشــانم بده. در هر اتاقک چند کارگر روی زمین خاکی با ابزارهای ابتدایی کاری انجام میدادند. با آنها دست دادم و حال و احوال کردم و روی چهارپایهی شکستهشان نشستم و یک چای تازهجوشیدهی دروازهقزوینی خوردم. آخر کار اصغر آقا گفت یک اتاق کامیون هم خود ما ساختهایم و میخواهم به شرکت بگویم دیگر اتاقک نیاورد، چون کرایهی حملش زیاد است. اگر این کار بشود، درآمد ما زیاد میشود و میتوانیم کارگاهمان را آسفالت کنیم و ســقفهای حصیری را جمع کنیم و ســقف حسابی بسازیم. آنوقت شاسی میگیریم و کامیون کامل تحویل میدهیم. اتاق ساختهشــدهی اصغرآقا را که دیدم، نفس در ســینهام قطع شــده بود. آنچه من میخواســتم، او انجام داده بود. در راه برگشت به شیرزاد گفتم دیدی؟ در یک گاراژ خاکی چند کارگر ایرانی چه میکنند؟
باید به آنها کمک کنیم تا همه ترقی کنند. باید آنها را صاحب کارخانه کنیم. فوالدی آدمهای توی عکس را نشان میدهد و یکییکی معرفی میکند. »این قد رشید را ببینید حاال چه شده؟ این هم برادر مرحومشان هستند و آقای عالیخانی، وزیر مملکت، که به گاراژ آمد. به ایــن جمله دقت کنید.« قندچی اصالح میکند: »وزیر مملکت نه، همهی وزارتخانه به گاراژ آمده بودند.« پشــت ســر افراد وزارتخانه و قندچی، کارگرها در عکس جا گرفتهاند.
اینکه چهطور پایشان به گاراژ قندچی رسید، برمیگردد به آشنایی خسرو شیرزاد با او. از بچگی همدیگر را میشــناختند. »با عالیخانــی و نیازمند به گاراژمان آمدند. نمیدانســتیم چرا آمدهاند. بعدها فهمیدیم شــاه بهشان گفته اگر میتوانید کامیون بسازید، اگر نمیتوانید بروید خانهتان بنشینید. عقب صنعتکاری میگشتند که قطعه بســازد. یک نفر بهشان گفته بود اوس اصغری در این گاراژ هست که یک چیزهایی درست میکند. آمدند پیدايمان کردند و سالم علیکم، سالم عیلکم. آقا شما از قطعه چیزی ســاختهای؟ گفتم: ما مرتب قطعه میســازیم. آن زمان برای ماشینهایی که
قطعهشان میشکســت، همان قطعه را درست میکردیم و میگذاشتیم سر جایش. گفتند: دیگر چي ساختی؟ یک دکان دیگر داشتیم كه درش را بسته بودیم و هرچه میساختیم، میگذاشــتیم آنجا. دیدند اتاق ساختهايم! اینها را که دیدند، دویدند خدمت شاه. گفتند میتوانیم بســازیم. گفت: چي شد؟ یکشبه کامیون میسازید؟ گفتند: نه، جایی را پیدا کردیم که یکشبه میسازد. عکس گرفتند و نشان شاه دادند و خوشــحال شد.« آمریکاییها هم با ســاختن کامیونها در ایران مشکلی نداشتند. »آمریکاییها که دیده بودند ما ماک جمع میکنیم با موتور کومنز، انگار قلقلکشــان گرفت. تصمیم گرفتند کمکمان کنند تا در ایران ماک تولید کنیم. از آن به بعد موتور ماک آوردیم و روی کامیون گذاشتیم و کمکم ماک جمع شد.«
قندچی به دفتر ســازمان گسترش رفت. نیازمند به او گفته بود: »چند ماه دیگر نمایشگاه صنعت برای اولین بار در تهران افتتاح میشود و شاه هم برای بازدید میآید. یک شاسی اتومبیل جیپ بخر و در گاراژت با دست یک بدنهی تمیز بساز و روی آن بگذار. قشنگ رنگش کن. کامیونی را هم که اتاق رانندهاش را با دست ساختهای، تمیز رنگ کن و همه را در غرفهی مخصوصت بگذار. شاه به غرفهی تو میآید. هر کمکی در این زمینه میخواهی، بگو برایت فراهم کنم.« قرار شــد پاداش این زحمت اولین پروانهی ساخت کامیون در ایران باشد که به نامش صادر شود. نیازمند گفت به بانک
ً زمینی توســعهی صنعت و معدن هم توصیه میکند به او وام صنعتی بدهند تا فورا بــرای کارخانه بخرد و کارخانه بســازد. قندچی اول قبول نمیکرد. »پرســیدند وام گرفتی؟ گفتم نه. گفتند وام میخواهی؟ گفتم نه، نمیخواهم. آقای مهندس، من دارم کار میکنــم و از کارم هم راضیام. با کارمندان دولت هم ســروکار ندارم که هر روز مزاحمم شوند. میترسم با این پروانه پای دولت و مالیات به محل کارم باز شود.« آخر راضیاش کردند. همان روز پروانهی تأسیس کارخانهی کامیونسازی با تعهد ساخت بدنه و رادیاتور در سال اول برایش صادر شد. قندچی که آن زمان پیمانکار یک شرکت نمایندگی ماک آمریکا بود، با این پروانه هم مدیرعامل شــد، هم شریک کسی که تا آن زمان رئیســش بود. شــریکش آدم بانفوذی در دربار بود و راضی نمیشد کارگر زیردستش بشــود مدیرعامل، اما نیازمند راضیاش کرد. قرار شد پنجاه درصد سهام شرکت با اقساط درازمدت به قندچی فروخته شود، کارهای تجاری و مالی واردات از آمریکا را آن شریک انجام دهد و کارهای فنی و ساخت را هم قندچی.
اولین نمایشگاه صنعتی افتتاح شــد. قندچی چند اتاقک کامیون، چند گلگیر و چند رادیاتور که همه ساخت کارگاه خودش بود، برای نمایش آورد و در غرفه گذاشت. یک اتومبیل جیپ هم که بدنهاش ســاخت ایرانیاران بود، در جایی بلندتر از سطح زمین میدرخشــید. میگویند از همه بهتر یک کامیون هجده چرخ بود که گذاشته بودند خارج از غرفه و غیر از شاســی، تمام اتاق راننده و اتاقک پشت کامیون ساخت کارگاه قندچی بود. شاه که به غرفهشان رسید، نیازمند و عالیخانی دورتر ایستادند و تماشا کردند. شــاه با تعجب به تولیدات نگاه میکرد و اصغر قندچی برایش توضیح میداد. »شاه آمد در نمایشگاه پهلوی من نشست و نمیخواست برود. ساواکیها خیال کردند شاید سکته کرده. پرسید اینها را با چی درست کردی، تو که البراتوار نداری، چهطور تشخیص میدهی هر کدام برای چی خوب است؟ گفتم من مغز فوالد را نگاه کنم میفهمم به درد چه چیزی میخورد. شاه گفت اینها درست، ولی البراتوار الزم است، وام گرفتی؟ نه. وام میخواهی؟ نه. باورش نمیشد. خودشان تشکیالت عظیمي داشتند و حداکثر توانســته بودند یک تفنگ بسازند. تازه تفنگ خارجی را باز کرده بودند و از روی آن ســاخته بودند. شــاه در پوســت خودش نمیگنجید.« شاه از او دربارهی مواد اولیهی قطعات پرسید. »گفتيم: از ارتش میگیريم. شاه پرسيد: چهطور به تو فروختهاند؟ توضیح دادم كه اینها به اصطالح فینیشیهای ارتش بودهاند. یعنی توپها و گلولههایی را که شلیک میکردند و دیگر به آنها نیاز نداشتند.، میخواستند کیلویی یک قران بفروشــند، ما خریديم دو هزار و با آن قطعه تولید میکنيم. گفتيم نمایندگی واردات فوالد از آلمان داريم و واردات کیلویی دو تومان برایم تمام میشود،. امــا وقتی خودمان تولید کنيم هم خیلی ارزانتر میشــود، هم کیفیت باالیی دارد. بعضی از قطعات را از فینیشیهای شرکت نفت خریديم. متههایی را که بعد از مدتی کار لنگ میشــد، با قیمتی بیش از آنچه میفروختند خریديم و در قطعهســازی استفاده کرديم.« دیگر درها به رویش باز شده بود. »وام نمیخواستيم،. فکر میکرديم اول بایــد چاله را بکنی، بعــد. وقتی یک کارگاه کوچک داريــم، وام به چه دردمان میخورد؟ هنوز هم آنقدر به کار پررو نشده بوديم که بیایم تشکیالت بزرگی درست کنيم. تازه داشــتم ماشــین اولی را الگو میکرديم که كمكم خودمان باورمان شود میتوانيم.«
میگوید: »همهی این خیابان کارگرهای مناند. هنوز دارند کار میکنند. از دو
کارگر در دکان نُه متری شــروع کرديم و رســیديم به جایی که بیشتر از دو هزار کارگر داشــت. در کارخانهای که اسمش را گذاشتيم ایرانکاوه. »ایران که مملکت ماســت، خود ماییم. کاوه را هم بهخاطر کاوهی آهنگر گذاشتم. درها به رویمان باز شــد. دیدند نفركسي هست که خودش ســاخته و به جایی رسیده و باید کمکش کننــد. مرتب به ما میگفتند هــر کمکی احتیاج داری، بگو.« شــریک قندچی، میردامادی، هم راضی نشده بود مدیریت را به او بسپارد. نیازمند از قندچی حمایت کرد. گفته بود :»او کارگر ســاده نیست.، شما بلد نیستید اتومبیل بسازید و شاسی کامیون را دراز کنید و اصالحات الزم را انجام بدهید، ولی او میتواند. شــما فقط بلدید ســفارش بدهید. گفته بود من پروانهاشــی را پس نمیگیرم. بیا با او بساز. اینطوری خودت هم سود بیشتری ميبرکنی. تو توان باز کردن السی و امور مالی را داری،. همــان را انجــام بده و نظرات فنی و تخصصــی و تصمیمات نهایی را بر عهــدهی اصغر بگذار.« میردامادی بــاز هم قبول نکرد، اما یــک هفته بعد وقتی میخواســت صد تا کامیون وارد کند، موقع ثبت ســفارش کارمند اداره گفته بود پروانهی واردات و تولید کامیون ماک متعلق به اصغر قندچی است. او باید برای این کار به دفتر مراجعه کند، شــما اجازه ندارید. در نهایت میردامادی با اينكه راضي نبود، موافقت کرد قندچی مدیرعامل شود.
کارشان حسابی گرفت. هیچ شخص و شرکت دیگری اجازهی واردات کامیون به ایران را نداشت و تمام سفارشها از طریق قندچی ثبت میشد. او هم با سرعت زیاد ماک وارد میکرد، اصالح میکرد و میفروخت. چند ماه بعد وقتی نیازمند با خانوادهاش قندچی و خانوادهاش را در رســتوران هتل هیلتون دید، قندچی سر میزشان رفت و گفت در یک ســال گذشته دویست میلیون تومان سود کرده است. خواست یکسوم این سود را به نیازمند بدهد. نیازمند گفت: »اصغر برو این حرف را نزن. اآلن خانواده فکر میکنند من ِحقحساببگیرم. ! نوش جانت،! موفق باشی! تو نجاتم دادی. اگر آن جیپ را نمیساختی، اخراج میشدم.«
بعد از انقالب وقتی نیازمند دوباره به ایران برگشت، به یاد قدیم سراغ قندچی را گرفــت. در اولیــن مالقات قندچی یک عکس یادگاری از زمانــی که نیازمند و وزیر صنعت وقتش در کارگاه خیابان قزوین با او مالقات کرده بودند، قاب کرد و برایش برد؛ همان عکسی که حاال قندچی به آن نگاه میکند.
شش ماه انتظار برای یک کامیون ایرانی
ســرمایهای نداشــت که تنهایی بخواهد کارخانه راه بیندازد. غیر از میردامادی، شریک دیگري به نام همایون پیدا کرد و با هم زمینی در کرج گرفتند و با مجوز ماک آمریکا تولید شــروع شد. »وقتی مســئوالن آمریکایی شــرکت ماک شنیدند روی کامیونهای ماک چه تغییراتی مي ً دهم و مثال موتور را عوض ميکنم، خیلی تعجب کردند.« اتاق ماشــین و زیربندیها را ایــرانکاوه تولید میکرد و موتور، گیربکس و دیفرانسیل را از ماک ميآوردند و روی بدنه نصب ميکردند. قالبهای بدنه را با دست میســاختند و قطعات با قالب در کارخانه ساخته میشــد. به مرور زمان در ساخت قطعات دیگر هم کارهایی انجام دادند. قندچی فکر میکند اگر کارخانه تا اآلن ادامهی حیــات مي ِ داد، صد درصد تولید همینجا انجام ميشــد. »موتور و گیربکس ماک از خارج میآمد و بقیهی قطعات را ما میساختیم. اتاق، کاپوت، گلگیر، اگزوز، رادیاتور، باک ســوخت و… را خودمان میساختیم. موتور کامیون را هم میخواستیم خودمان بســازیم. باید مجوز ایــن کار را از وزارتخانه میگرفتیم، اما وزارتخانه گفت باید با کارخانههای بنز و لیالند و یک شرکت دیگر که اسمش یادم نیست، کار کنیم.. دیديم آن ِ ها توان انجام کار به شکل مورد نظر ما را ندارند. میخواستیم یک موتور آمریکایی و کامل در ایران بســازیم. در نهایت تصمیم بر آن شــد که خودمان موتور مستقل بسازیم. در شرف انجام مقدمات بودیم که انقالب شد.«
ایرانکاوه معروف شــده بود و مردم شــش ماه برای دریافت کامیونها در نوبت میماندند. حوالهی هر کدام از ماشینها آن زمان صد هزار تومان بود. فوالدی میگوید: »می ِ خواستند کامیون ایرانی ساختهی دست اصغر قندچی را بخرند. در مجموع قیمت مــاک تولیدی ما کمتر از قیمت ماک خارجــی درمیآمد. قیمت کامیون ماک ما در اندازههای کوچک و بزرگ صد تا صد و پنجاه هزار تومان بود و با تریلر و تمام قطعات جانبی ســیصد هزار تومان فروخته میشــد. در حالیکه ماک آمریکایی بدون تریلر حدود دویســت هزار تومان به فروش میرسید.« گاراژ و تعمیرگاهی که اآلن در آن نشستهاند، یازده هزار متر است. آن زمان زمینی در جاده مخصوص کرج برای کارخانه ً سایپا دیزل را دیدهاید. یک درش در خریده بودند که داشــت ساخته میشد. »حتما
جاده مخصوص اســت و یک درش در اتوبان. میخواســتند گسترش بدهند و پشت
آنجا برای یکارگرها و کارمندان خانه بسازند كه انقالب شد.«
سال 50 با آمدن بنز و سواریهای دیگر اوضاع کار خوب شد. از زمانیکه فروش نفت اوج گرفت، همهی صنایع پیشرفت کردند و واردات هم رونق گرفت، اما مردم رغبتی را که بهخاطر دوام و کمهزینه بودن به ماک نشان میدادند، به ماشینهای خارجی نشــان ندادند. »بین یک آزارای تولید داخل و یک آزارای مونتاژ شده کدام را انتخاب میکنید؟ آن زمان ماشــین از آمریکا فابریک میآمد، هم بیدماغ و هم بادماغ. اما مردم شش ماه در نوبت میایستادند تا ماشین ایشان را بخرند. از عجایبی بود که هنوز باورش سخت است!«
فوالدي میگوید: »آن ســالها که کارهای عمرانی مرتبط با توســعهی راهها و ساختمانسازی زیاد شــده بود، تولید کامیونهای ایرانکاوه هم برای انجام کارهای ساختوساز و جابهجایی مصالح باال رفت و به اندازهی تعداد پروژههای در دست اجرا زیاد شد، اما تنها تولید آنها کفاف نیازها را نمیداد. در کنارشان کامیونهای دیگری با برندهای ولوو، اسکانیا، داف و بنز هم وارد میشدند. تعداد کامیونهای در حال تردد زیاد شد، اما راننده به تعداد مورد نیاز نداشتیم. رانندههای کرهای و ترک آمدند و روی کامیونهای ما کار کردند. آن زمان کامیونهای وارداتی کیفیت خوبی داشــتند و در ســطح دنیا فروخته میشدند، اما به جرئت میگویم نميتوانستند با ما رقابت كنند. ماکهایمان امتحانشــان را پس داده بودند. برای همین مشتریها ترجیح میدادند بیش از شش ماه منتظر بمانند تا ما تولید کنیم، اما کامیون وارداتی نخند. تنها شرکت ایرانی که همزمان با ما کامیون میفروخت، خاور بود. این شرکت هم توان رقابت با ما را نداشت. آمار دقیقی یادم نیست. همین یادم هست که ما بهتر از خاور میفروختیم چون در تولید از آنها جلوتر بودیم. شــاهد این ادعا همین که اآلن هیچ ماشینی در کشور نیست که هفتاد سال سابقهی کار داشته باشد و هنوز در جادههای کشور تردد کند.«
دیگــر گاراژ خیابان قزوین از نظر جا و مکان جوابگو نبود و با ســاخته شــدن کارخانهی ایرانکاوه کمکم همه به آنجا منتقل میشدند. »اینجا مشتری میآمد و قطعات یدکی میخواست، ما مینوشتیم، روی کاردکس قیمت میخورد و میفروختیم به مشــتری. کارخانه در حال احداث بود و قرار بود کل این ســاختمان به کارخانهی جاده مخصوص منتقل شــود و اینجا بشود سرویسشــاپ. مثل گارانتی ماشین با
27
قطعات لوازم یدکی. اینجا داخل شهر بود و به مردم نزدیکتر. این خیابان داشت از جا خارج میشــد و قرار بود برود جادهی ساوه. اوایل سال 57 بود که زمان انتقال به کارخانهی کرج رسید. البته هیچوقت اتفاق نیفتاد.«
تمام تالشی که برای بهبود کیفیت قطعات ماک انجام دادند باعث شد کامیونهای ماک ساخت ایران بهتر از ماکهای وارداتی به فروش برسند. کامیونها امتحانشان را پس داده بودند و رضایت کسانی که ماکها را میخریدند، برایشان تبلیغی شده بود. »عــاوه بر کیفیــت قطعات ویژگی دیگــري هم باعث میل بیشتر مشــتریها به کامیونهای ما میشــد،. قطعات یدکی ماکهای ما ســریع و آســان در دســترس کامیونداران بود. ساخت این قطعات را در کارخانهی ایرانکاوه انجام میدادیم.« ماشینســازی که به کارخانه منتقل شــد، تولید از روزی سه تا به روزی هفت تا کامیون رسید. »ساالنه بسته به تعداد تولید و فروش خود، بیست میلیون تومان، چهل میلیــون تومان یا بیشتر مالیات میدادیم.« همــان زمانی که هنوز کامیونها اجازه داشتند در شــهر تردد کنند. تریلر و اتاق کمپرسی هم میساختند. انقالب که شد، تولید کامیونها به ده تا در روز رسید. »هنوز هم ماکهایی که آن زمان ساخته بودیم در سراسر ایران کار میکنند و هیچ ایرادی ندارند. هنوز کامیونهای دستدومی که ایرادشــان را برطرف کــرد، جادهها را میپیمایند. زمانی مردم به همین ســاختمان میآمدند و میگفتند اصغر آقا یک ماشــین به مــن میدهی؟ میگفت چهقدر پول داری؟ می ً گفتند مثال بیست هزار تومان دارم و ماهی پنج تومان هم میدهم. با همان پول به قول خودشان کلهاسب را کامل میداد. بعد زنگ میزد به برادرش که در گاراژ تریلیسازی داشــت، از شرکت تعاونی هم الستیک و بقیهی اجزا را میگرفت و یک کامیون کامل میشد. هیچوقت نه کسی را زندان انداخت و نه اخراج کرد.«
راضی نیستم، چون فرزندم را گرفتند
»یک چیز را یواشــکی به شــما میگویم. من متولد 1307 هستم. هشتاد، نود ســال شبانهروزی و عاشقانه کار کردهام. تا همین چند سال پیش که مریض شدم، اصــ ًا یادم نبود چندســالهام و بعد از آن تازه فهمیدم که بله، خبرهایی اســت! از زمانیکه ایرانکاوه را از من گرفتند، هیچ کاری برایش نکردند. چند روز پیش آقایی آمد و گفت شــما رضایت بده، ما آمدهایم ایرانکاوه یا همان سایپا دیزل را درست
28
کنیــم. رضایت ندادم چــون ما از هیچی همه کار کردیم. آنقــدر به خودمان اتکا داشــتیم که به هیچی احتیاج نداشتیم. غرور زیادی هم داشتیم. ایرانکاوه را که از ما گرفتند، در تشــکیالت کوچکمان مشغول شــدیم. اآلن حدود دو هزار ماک سر کوهها و بیابانها کار میکند که زیر همهشــان را من ایرانی کردهام. گفتنیها زياد اســت و هرچه بگوییم تمام نمیشــود. زیر ماکها میشکســت. بــه آمریکاییها میگفتيــم ایــن چیســت کــه میســازید؟ گفتنــد: مســتر قندچــی، road American, truck American .گفتیــم خب زودتر ميگفتيد. ما هم میگوییم road Iranian, truck Iranian.همــهی قطعاتــی را که میشکســت، ایرانی کرديم. همهی آن ماکهایی که سر کوهها کار میکند. هرچه مناسب نبود، عینش را تولید
کرديم، پانزده درصد قویتر. اآلن حتی یکی از کارهایمان هم برنگشته و نشکسته. اگر قطعهای برای ماشــین درست کنید و خوب و عالی نباشد، سه تا قطعهی دیگر را هم خراب میکند. اما قطعههای ما نه خراب شده و نه شکسته. چیزی که آمریکا ساخته، درســت کار میکند، اما برای جادهی آسفالته و بار معین. اینجا بار معین نمیزدنــد. چون قپون هم نبود، هرچه میخواســتند بار میکردنــد. اآلن کنترل میکنند. دیگر با این جادهها آموخته شــدهاند. شکســت و بست هم ندارند.« چند ســال بعد از انقالب کارخانه را از او گرفتند، اما باز هم وقتی حرف روزگار ســخت
میشود، میگوید: »هیچ جای کار سخت نبود چون ما سختتر از سخت بودیم.« انقالب که شد، بسياری از فعاالن خودروسازی از ایران رفتند؛ کسانی که همزمان با او کار را شروع کرده بودند، مثل برادران خیامی. ولی او همان موقع که فرودگاه باز شد، به ایران برگشت. بهمنماه سال ۱۳۵۷ آمریکا بود. رفته بود بعضی از سفارشها را لغو کند. »حدود چهار هزار کامیون ســفارش داده بودیم، اما این تعداد خیلی زیاد بود.« دوستان و آشنایان، خودروســازها و صنعتگران دیگر، افراد زیادی آن زمان در آمریکا بودند که به او میگفتند بمان اینجا و به ایران برنگرد . »گفتند اگر پول نداری، کمکت میکنیم، اما من گفتم تحت هر شــرایطی برمیگردم تهران. برادرم از تهران تلفنی گفــت برنگرد اما من مصمم بودم برگردم و برگشــتم و مســتقیم هم رفتم کارخانهی ایرانکاوه. به بچهها گفتم انقالب شده و ما تابع انقالبیم، اما باید به تولیدمان ادامه بدهیم و با توجه به شرایط نوع محصولمان را انتخاب کنیم. پیشنهاد دادم تولید کامیون را کم کنیم و تولید وانت را به مجموعه اضافه کنیم. حتی گفتم ميتوانیم به
29
کارگرها وانت بدهیم تا بعد از کار با وانت کار کنند. به جز این یک روز به ذهنم رسید کارگرها را ببرم پیش امام خمینی، به قم. دهتا اتوبوس شدیم.«
ميگويد: »ما ایرانکاوه را درســت کردیم و برنامه داشــتیم کارخانه را به جایی برسانیم که چهار هزار کارگر در آن کار کنند. اما خب… آدم دلش نمیخواهد تعریف کند. گفتند هر کســی با شاه عکس داشته باشد، امام خمینی اعدامش میکند. ما از مذهب به دور نبودیم. اسم دیگر محلهمان دارالمؤمنین بود. خودمان شبهای جمعه مرتب روضهخوان داشــتیم.« به یاد روضههای مادرش میافتد، وقتي پنج تا دو زاری میگذاشت روی رف و هر روضهخوان وقتی روضهاش را میخواند، پول را برمیداشت و میرفت. با ده اتوبوس کارگر به قم رسیدند. یکی از مسئوالن دفتر امام او و کارخانه را معرفــی کرد. »گفتم حاجآقا، من میخواهم ســرمایهگذاری کنم و اآلن هم تعداد زیادی شغل ایجاد کردهام. امام خمینی گفتند مالکیت در اسالم محترم است. ایجاد اشتغال و کارآفرینی بسیار مهم است و ثواب دارد و هرچهقدر ميخواهی، سرمایهگذاری کن.« سرمایهگذاری شروع شد. مصادرهی اموال شامل حالش نشد اما روز ملی شدن صنایع را خوب به خاطر دارد: »یک روز در جماران نشسته بودیم و امام خمینی هم با همراهانش در اتاق دیگری بودند. یک نفر گفت رادیو میگوید صنعت ملی شده. به سیداحمد گفتیم ما از حاجآقا پرسیدیم، ایشان گفت مالکیت در اسالم محترم است و ســرمایهگذاری کنید. ما پانزده میلیون دالر سرمایهگذاری کردهایم، حاال میگویند صنعت ملی شده. گفت بروید به خودش بگویید. حاجآقا گفت اگر بخواهی کار دیگری بکنی، ســرمایه داری؟ اگر نداری، ما بهت بدهیم.« اما هیچ جایی برای او و ایرانکاوه نبود. »مدیران وزارت صنایع گفتند با تولید مشــکلی نداريم، اما مدیریت را فراموش کنید. مالکیت را هم فراموش کنید. مدیر را خودمان انتخاب و منصوب میکنیم. من هم کنار کشیدم، اما دیدم ایرانکاوه چهطور از بین رفت. آن کارخانهی صد هزار متری را گرفتند.« ســازمان گسترش و نوســازی ادارهاش را به دســت گرفت. از وقتیکه ایــرانکاوه را گرفتند، دیگر نتوانســت مثل آنوقتها کار کند. »نمیشــد. ادارهی دســتگاهها و کارگرها برنامهریزی میخواهد. صدمهی روحــی زیادی خوردیم. من میدانم که همهی مردم این مملکت ورشکستهاند، اما خودشان نمیدانند. هر ساعت یک قانون وضع میشود. ســرمایهی مملکت را هم که بردند.« فوالدی میگوید: »تا بیست سال بعد از انقالب هم جنس ماک میآورد اینجا و کار میکرد. اسامی صد نفر
30
کارگر باقیمانده از آن همه کارگر و کارمند را هنوز نگه داشــته است. کارتهایشان هست. آنها را نگه داشته بود تا روزیای بخورند. کسی جرئت نمیکرد بگوید اینجا را تعطیل کن. تعطیل کردن مصادف با اخم و تخمش بود. تا همین چند وقت پیش ساعت هفت اولین نفر میآمد و آخرین نفر میرفت.«
قندچی باغی در تنکابن دارد و چند وقتی اســت عشق و عالقهاش آن باغ است. درختها و نهالها و میوههای باغ شــدهاند همان قطعاتی که امتحانشــان میکرد تا نمونهی مناســب را پیدا کند. میگویند زمانی حتی در برف زمســتان هم به باغ سر ميزد.
بر کارخانهی ایرانکاوه در جاده مخصوص نام سایپا دیزل حک شده است. روزی که کارخانه را از قندچی گرفتند، لببهلب جنس و مواد اولیه داخلداخلش بود. همان لوازم منبع درآمد کارخانه شــد. فوالدی میگوید: »پانزده سال طول کشید تا لوازم
ماک از نمرهی جلو تا عقب تریلی را دادند بیرون، فروختند و ارتزاق کردند.« فوالدی عکسهای قدیمی را میآورد و نگاه قندچی با دیدنشان سنگین میشود. به خودش با لباسهای مکانیکی در جوانی نگاه میکند. ِ شــوق ِ چشمان توی عکس دیگر وجود ندارد چون فرزندش را از او گرفتند.
بعد از آنکه کارخانه ملی شــد، روزگار ســختی گذشــت، ولی هیچوقت دلش نخواست از نام برادر شهیدش اســتفاده کند. »به او گفتند بیا چهارراه خیام، دفتر روزنامهی اطالعات، میخواهیم با تو مصاحبه کنیم. وقتي رسید، یک گونی انداختند سرش که بگیرندش. مردم جمع شدند. از آن زمان تا بیست و پنج روز از ایشان خبر نداشتیم. بعد آزادش کردند. بحبوحهی جنگ بود. ماشینها مانده بودند و میگفتند تانکهــا راه نمیروند. فقط یک نفر میتواند هانجاتشــان دهد و آن اصغر قندچی اســت.« خودش میگوید: »بعــد از انقالب در خیابان قزویــن ماکهایم را تعمیر میکردم. تا وقتی جنگ شروع شد و به مشکل خوردند، کسی سراغی از من نگرفت. خیلــی برایم تلخ بود که دوباره یاد کردن از من بــه خاطر حملهی صدام به ایران َر بود. یاز اقوام یکی از بود.« برای جابهجایی تانکها به ســمت جبهه نیاز به تانکب
مســئوالن کشور از قدیم با قندچی آشــنا بود و به مسئوالن نظام گفته بود او تنها کسی است که میتواند مشکل را حل کند. »در زمان جنگ کارم سرپا نگه داشتن ماشینهای سنگینی بود که با آنها آذوقه، اسلحه، مهمات و… به خط ميبردند. از
31
همان روزهای اول درگیر جنگ شديم. اول از همه تیمسار فالحی فرماندهی نیروی زمینی ارتش دنبالمان فرستاد. ما را به پادگان نیروی زمینی بردند. گفت خرمشهر و مرزهای کشــور درگیر جنگ شده و نیروی زمینی عراق در حال پیشروی است، ولی تانکبر نداریم که تانکهای ارتش را به منطقه ببرند. ما که آمار ماشــینهای
ســنگین تانکبر را داشتيم گفتيم ،شما پانصد و شصت تانکبر دارید. گفتند اینها همه خوابیده و کار نمیکند. گفتيم ما راهشــان مياندازيم. مسئوالن گفتند بودجه نداریــم. خودمان بودجهی کار را تأمین کرديم. فردا صبحش رفتيم، ماشــینها را دیديم.، کار را شروع کرديم و چند ساعتی نگذشت که پانزده، بیست ماشین را راه انداختيم. به تیمسار فالحی خبر داديم تا آمادهی انتقال تانکها و تجهیزات سنگین دیگر به جبهه شــوند. ميدانید؟ زمان جنگ ،دیگر به ما قطعات بزرگ ماشــینها ً از ماشــینهای روسي، انگلیســی و آلمانی استفاده ميکردیم و نمیدادند. معموال
وقتی با مشــکل تأمین قطعات روبهرو ميشــدیم، وصلهپینه ميکردیم. آنها فکر ميکردند ماشــینهای سنگینمان با ندادن قطعات فلج و زمینگیر ميشود،. فوری شــروع کردیم از این به آن منتقل کردن و هر طور بود ماشــینها را راه انداختیم. ماشینی درست کرده بودیم که موتورش ماک بود، بدنهاش بنز و دیفرانسیلش چیز دیگر. حتی برای بنیصدر در جبهه ســؤال شده و پرسیده بود اینها را کی درست کرده؟ گفته بودند قندچی. زنگ زد و دعوت کرد دفترش. گفت باید مجسمهاتی را با طال درست کنند.«
گفتند مشکل خطرناک دیگری هم هست، اینکه تانکبرها روسیاند و زیاد دود میکنند و دشمن رد حرکت نیروهایمان را میگیرد. این کارها برای قندچی ساده بود. یک عمر ماشینها و موتورهای خودروها را بهسازی کرده بود. گفت با تعویض موتور مشــکل حل میشود و همین کار را کرد. با هزینهی خودش موتوری از خارج کشور آورد و روی ماشین سوار کرد. »مدیران جنگ گفتند نبردهایمان احیا شد. بعد از آن از دفتر امام خمینی یک لوح برایمان آوردند. بهخاطر فعالیتهایمان در جبهه و پشت جبهه از طرف بنیاد شهید و ارتش بارها من تجلیل کردند و لوح دادند. هرچه در توان
داشتيم انجام داديم، چون مملکتمان بود و باید از آن دفاع میکردیم.« بعد از انقالب فعالیتش در تعمیرگاه و گاراژ ماک خالصه شد. »مدتی هم در همان ســالهای جنگ که کارهای مختلف تعمیرات ماشینهای سنگین برای بنیاد شهید
32
انجام ميداديم، درخواست کردند کهبا ما در گاراژ شریک شوند. گفتند هفتاد درصد سهم ما، سی درصد شما، ولی وقتی حسابدارهایشان آمدند و دفاتر را دیدند، پشیمان شدند و خدا را شکر که گفتند شریک نمیشویم. اآلن اینجا را داريم و هنوز همینجا کارهــای تعمیرانی ميکنيم،. دیگــر توانایی انجام کارها را نداريم. بیشتر مشــاوره ميدهيم و اگر کسی قطعهای بخواهد، راهنمایياش ميکنيم.«
هیچوقت ناامید نشدم
تا ســال 95 ممنوعالمعامله و ممنوعالخروج بود. چند ســال قبل یک روز برای پرداخت مالیات رفته بود. گفتند بروید ادارهی ثبت شرکتها در پارک شهر. کارمند اداره اســمش را وارد سیســتم کرد و با تعجب پرسید: مگر کارخانه را به ایشان پس ندادند؟ فوالدی گفت: ایشــان دیگر قبول نمیکند. »تا چند وقت پیش هم میآمدند کارخانه را به او برگردانند اما وقتی کارخانهای كه لببهلب پول و جنس بوده و دو هزار تا سیکیدی )ckd )داشته به جایی برسد که هزار و چهارصد و پنجاه میلیارد تومان بدهکار باشد، چرا باید قبول کند؟« اآلن پنج، شش سال است میخواهند کارخانه را برگردانند. کارخانهای که سال 58 از او گرفتند. میگوید: »اینها را به حساب غرورم
نگذارید. اگر کارخانه را بگیرم، نشانهی رضایت من است. من راضی نیستم. راه رفتن برایش ســخت است، باید یک نفر دســتش را بگیرد و مراقبش باشد. فوالدی میگوید: »هنوز وقتی دستش را فشار میدهم، میبینم چه قدرتی دارد!«
هیچجایی از زندگی و کارتان ناامید شدید؟
. البته چون موفق بودیم، همه کار برایمان آسان میشد. متوجه هستید؟ ً. ابداًابدا
مثــ ًا آن قدیمها در تهران برق نبود. برقی که میخواســتیم بخریم تا کارمان را راه بیندازد، به پول آن روز چهل، پنجاه هزار تومان میشد. یکدفعه آمدیم بخریم، دیدیم خیلی گران است. رفتیم ادارهی برق گفتیم جریان این است و کارمان این است و برق
نیاز داریم. بیرون هم داللبازی است. گفتند جایتان کجاست؟ گفتیم خیابان قزوین. آن موقــع دو تا موتور بنزینی داشــتیم که کار برق را برایمــان انجام میداد، اما کار کردنشان خیلی صدا میداد و دود زیادی داشت. کارگاهمان هم کوچک بود، اندازهی همین اتاق . وقتی موتورها روشــن میشدند، کل اتاق را دود پر میکرد. دو مهندس
33
ادارهی برق وقتی درددلمان را شنیدند و خودشان وضعیت موتورها را دیدند، گفتند موتورها را خاموش کنید و فردا بیایید اداره. با اینکه به هیچکس برق بیشتر از پنج آمپــر نمیدادند، یک برق پانــزده آمپر آزاد به ما دادند. فیوزها را قوی میکردیم و تا چهل آمپر میرســید. این مشــکلمان حل شــد. تا اآلن هم خدا را شکر هر دری را میخواهیم باز کنیم، خودش به رویمان باز میشود. از اول برای هیچکس کار را سخت نکردیم و سوءاستفاده نکردیم و همیشه دنبال کار مردم بودیم.
فوالدی میگوید: »بهخاطر دعایی اســت که پشت سر اوست.« همزمان قندچی حاج علی را صدا میکند و ســاعت را میپرســد. فوالدی میگردد دنبال کارتی که شــمارهتلفنی روی آن نوشته شده و پشت سر هم جملهها را ردیف میکند. »این آقا
میخواهد قطعهای بخرد و بگذارد روی ماشینش، هفت میلیون هم پول قطعه است. قندچی با اینکه قطعه را دارد، نمیفروشد و میگوید به این دالیل به درد ماشین تو نمیخورد. اول میخواهد نفع به مردم برسد. به فکر پول خودش نیست.«
دو ســال قبل حالش در شرکت بد شد. »تا قبل از آن فکر میکردم چهلسالهام! ما همهی حرفهای نگفتنی را هم گفتیم. نمیدانیم محرم هســتید یا نه. نفهمیدم مریضیام چه بود.« یکی از کارمندان شرکت که تازه به اتاق آمده، میگوید حساسیت شــدیدی دارد. خودش ادامه میدهد: »وقتی بلند شــدم دیدم گوش و زانو و بازو و همهچیزم از بین رفته و همهچیز هم یادم رفته. اآلن هم خیلی چیزها یادم نیست.«
برای کسی که هیچوقت حتی دفتر تلفن هم نداشته، روزگار سختی است. تالش میکرد در صنعت به جایی برســد که کشــورهای پیشرفته رسیده بودند. »الگوی ما خارجیها بودند. میخواســتیم یک قدم هــم از آنها جلوتر برویم. صبح نمیآمدیم سر کار که عصری تعطیل کنیم. صبح تا نصف شب کار میکردیم و هر دو سه ماه یک بار هم در کارگاهمان بسته نمیشد. شب و روز کار بود.« امروز میگوید در کار کردن اســراف کرده و فکر میکند به همسر و بچههایش ظلم كرده است. سه ً همه وارد کار تجارت و صنعت شدهاند.فرزند دارد که تقریبا
برای بار چندم میگوید از وقتی که شروع کرد، همهاش موفقیت بود، چون عاشق صنعت بود. »اولش کسی نبودم. از روزی که شروع به کار کردم، همانطور رفتم باال و وقتــی باال میروی، دیگر پشــیمانی نــدارد. این مریضی اگر ســراغم نیامده بود، میتوانستم 1307 را بکنم 1367 و جوانتر باشم!«
34
میگفتند قندچی دست هر کسی را ببیند میفهمد کارگر است یا نه. متوسط سن کارگرها شــانزده ســال بود. کارگرهایی جوان و تازهکار که همهشــان زیردست او و استادکارهای خودش تربیت شدهاند و همین برنامهی آموزشیشان بود. »با چراغقوه دنبال یک پادو میگشــتیم. کارگر پیدا نمیشد.« هر کارگری که پیشرفت میکرد، ارتقا پیدا میکرد. »اینکه از اول کارگر کاربلد وارد کارخانهیمان شده باشد، خیلی کم بود. اگر کاری بلد بودند، خیلی محدود بود. کارگرهایمان مثل گنجشک سبک و سریع بودند و دور ماشــینها میچرخیدند. آمریکاییهایی که پیشمان میآمدند، از دیدن کارگرها شــگفتزده میشدند و میگفتند: قندچی، برای کارگرهایی که داری، بهت تبریک میگوییم. در ایرانکاوه مدیر داخلی و استادکار و مسئول حراست داشتیم که در کارخانه مستقر بودند. من در گاراژ خیابان قزوین بودم که تعمیرگاهمان بود. کارگر الکی و مجانی درست نمیشود. تربیت یک کارگر مثل تربیت یک محصل است. او هم از سطح پایین شروع و رشد میکند، بنابراین سرمایه است. استادکارهایی که با آنها کار میکرديم، از چند مهندس بهتر و مفیدتر بودند.«
یک روز کارگری به اسم قدیانی را آوردند به همین ساختمان. آن زمان مثل حاال نبود، آنقدر کار زیاد بود که همه را اســتخدام میکردند. فوالدی تعریف میکند و او گوش میدهد: »یک روز میبیند قدیانی وضو گرفته نماز بخواند. این ماجرا به دلشان مینشــیند. آن کارگر خیلی شیطنت میکرد و ايشان هم سرگرم کارخانه بودند که تولید برود باال و به ده، دوازده تا برسد. تمام مدیرهای قسمتش را اخراج کردند. آقای قندچــی آن زمان آمریکا بودند و گفتند هیچکاری نکنید و بگذارید برگردم. بعد او را فرستادند کارخانهی کرج.« قندچی میگوید: »هیچ کسی را اخراج نکرديم و هیچ دلی را به امید خدا نشکســتيم. اجباری شریکی پیدا کرده بودیم. به او گفتیم هر کس را میخواهی اســتخدام یا اخراج کنی، ما را در جریان بگــذار. ً ما اصال برنامهی اخراج نداشتیم.«
برای کارگرهای کمسن و سال سالی دو بار حقوقها را افزایش میداد و کاری به دولت و زمان افزایش حقوقها نداشــت: »همه از کار کردن پیش ما راضی بودند. اگر هم کارگری از پیشــمان میرفت و میخواست جای دیگری مشغول شود، همین که در فرم استخدام می ً نوشت قبال کارگر قندچی بوده، کافی بود تا پذیرفته شود. خودم همیشــه پیش کارگرها بودم. از صبح تا شب با هم بودیم. من هم کار میکردم. فکر
35
نمیکــردم که صاحب و مدیر کارخانهام.« از صبح لباس کارگری به تن بین کارگرها مشــغول ســاخت قطعه یا تعمیر ماکها بود. مدام به بخشهای مختلف سرکشــی میکرد. »کار صاحب داشت. صاحبکار باید به کار برسد. هنوز هم اگر اجازه میدادند، ً برایم لذتبخش بود.« کار میکردم. هیچوقت از کار خســته نمیشــدم،چون. واقعا
پســرهایش در زمان تعطیلي مدرســه پیش او در کارخانه بودند. گفته بود نروند در قســمت کارمندها بنشینند، بروند در صف، لباس کار بپوشند و مثل بقیهی کارگرها غذایشــان را بگیرند و تافتهی جدابافته نباشند. »یک روز دیدم یکی از پسرهایم در بخش استادکارها نشسته و ناهار میخورد. گفتم كی به تو گفته با استادکارها ناهار بخوری؟ چرا از بخش کارگرها آمدی اینجا؟ گفت یکی از استادکارها گفته. ناراحت شدم و پرســیدم چرا چنین اجازهای به او دادهاید؟ این پسر باید با کارگرها در صف بایستد، غذا بگیرد و پیش همانها ناهار بخورد، نه اینجا!« در این زمینهها با هیچکس شــوخی نداشتم و مثل یک دیکتاتور رفتار میکردم! فرقی بین پسر من و کارگرهای کارخانه نبود. پسرهایم در آمریکا تحصیل کرده بودند، اما وقتی ایران بودند مثل کارگر معمولی در کارخانه کار میکردند.«
تحمل آدمهای تنبل را ندارد. ِ »اگر آدم تنبلی جلو يمن راه میرفت، نگاهش هم نمیکردم. همهی کارگرها هم آتشپاره بودند. با همه رفیق بودیم، اما دین و مذهب و آیینمان کار بود. البته موفقیت پشــت سر هم بود. دکان اولی سه در سه متر بود و برای آن سرمایهای نداشتيم. ً قبل از آن یک اوستا داشتيم که اصال مزد نمیداد. خدا رحمتش کند! میگفت برو شــب جمعه همه را یکجا میدهم. ما هم به همین امید میرفتم و آن شب جمعه هیچوقت نمیرسید. اگر هم میداد، ماهی شش هفت قران. با اینطور کار کردن و حقوق گرفتن، کار مســتقل را شروع کرديم. بیسرمایه شروع کرديــم. برقی را که الزم داشــتيم، از روی لطف و محبت رایگان دادند. گاراژها همه سرقفلی داشت، ما بدون سرقفلی گرفتيم، چون ماشین صاحبان این گاراژها را تعمیر کرده بوديم و همهشــان از مــا راضی بودند و برای اینکه کارمان را توســعه دهيم، سرقفلی نمیخواســتند. گاراژهای دو یا سهدهنه همه کادویی بودند. بهخاطر همین لطفها ســرمایهی اولیه نداشــتيم. برای راهاندازی ایرانکاوه بعد از گرفتن اجازهی ماشینســازی از وزارتخانه، در روزنامه آگهی چاپ کردیم که میخواهیم شرکتی با نام ایرانکاوه تأسیس کنیم و سهامش را بفروشیم. به این ترتیب مقداری سرمایه جمع
36
شد. یک بخشی از سرمایه را هم از بانکها وام گرفتیم. هر جایی که به ما دادند، بدون منت بود، چون به ما نیاز داشــتند. نمایندگی ماک را خود ماک دو دستی به ما داد. اجازهی ماشینسازی را وزارت صنایع دو دستی به ما داد، بدون رشوه. برقی که دادند، در تهران درجه یک بود. درها به رویمان باز بود و اگر کاری از دستمان برمیآمد، در ما برای مردم باز بود.«
بزرگترین نگرانیاش سفری است که در پیش دارد. »همان مسافرتی که همهمان در پیش داریم.« سفر ابدی. هیچوقت فکر نکرده بدون خودش چه بر سر این شرکت باقیمانده از آن دم و دســتگاه عریض و طویل خواهد آمد. »کســی شکلی که ما کار
کردیــم کار نمی ً کند و اصال اگر هر کس آنطور کار کند، ســرش کاله رفته اســت. همیشه اول به خدا افتخار میکنیم و هیچ گلهای از خدا نداریم، چون همیشه کارمان را راه انداخته اســت. بعد هم به کســانی که اینجا کار کردهاند. بچه بودند، همینجا
بزرگ شــدند و صاحب خانه و زندگی شدند.« نخ خاطرات او را میکشاند به گذشته. میپرسد: »شما با آقای نیازمند کی مالقات کردید؟ از ما چی گفتند؟« بعد خاطرهی دیدارش با نیازمند را دوباره تعریف میکند.
خواب شبانهروزیاش سه چهار ساعت اســت. امروز ساعت چهار صبح از خواب بیدار شده. »برای اينكه رانندهام که نزدیک من است بیدار نشود، تا ساعت شش در هال نشستم و بعد رفتم حمام و یک ساعت بعد راه افتادیم. دیدیم عباس زنگ زد و
گفت قرار دارید.« تفریحش باغ و حیوانات اســت. زمانی هم اسبســواری میکرد. »ســیصد چهارصد تا کفتر داشتیم. اسب و میمون داشتیم. نزدیک به یک باغوحش حیوان دور و برمان بود. اآلن چون نمیتوانم ادارهشــان کنم، حیوانی ندارم. گربهای داریم که من چراغ ســبز بهش نشــان دادم و حاال گربه رانندهمان را ول نمیکند.« خانهاش در ولنجک اســت، اما تأکید میکند که اصلیتش مال میدان اعدام اســت و دوباره میپرسد: »میدانید کجاست؟ یک کیلومتر از میدان اعدام جلو بیایید، دست راســتتان قناتآباد است.« میان آن همه برج تازهساز و خانههای جدید، تنها خانهی قدیمی ولنجک مال اوست.
کار برایش بزرگترین تفریح بوده. بیشترین سفرهایش این روزها رفتن به باغش در تنکابن است. در یکی از روستاهاي تنكابن به نام پسرش که بیمار شد و فوت کرد، مدرسهای ساخته است. همسرش هم پنج، شش سال پیش فوت کرده است. فوالدی
37
میگویــد: »خانــم از آقا پول میگرفتند و بــرای جهیزیه به ایــن و آن میدادند.« کوچکترین پســرش همسایهی اوست. در طبقهی باالی خانه زندگی میکند و پسر دیگرش هم نزدیک است، یک خیابان فاصله دارد.
کسی در خانه کارهایش را انجام ميدهد. هر بار میپرسد آقا چه غذایی درست کنیم، جواب میشــنود هر چی بود، فرقی ندارد امــا فوالدی به یادش میآورد که آبگوشــت خيلي دوست دارد. قندچی میگوید: »چون غذای ملی ایرانی است و به شما بگویم که غذای کاملی است. پیازی که در آن میریزند و پیاز خامی که با آن میخورند، دوای هر دردی اســت. هنوز نشده غذایی را دوست نداشته باشم. وقتی آدم اشتها دارد، همهچیز را میخورد.«
ماشین سواری را قراضه کردند، اوقاتم تلخ شد
یکی از خاطرات تلخ اخیرش وقتی شکل گرفت که اتومبیلهای قراضه را دید: »ما از هیچی یک ایرانکاوهی صد هزار متری درســت کردیم و شما همهی آن صد هزار متر را هیچ کردید. دختر و پسر آیندهی مملکت همه ورشکستاند. آنقدر دزدی شده که یجوانها بیکارند. از کجا بگویم؟ یک بار رفتیم یک پســر را ببینيم، گفت شش تا ماشین از مراغه خریده و آوردهام. از در تشکیالتشان که رفتیم تو، دیدیم بنز را داغان کردهاند. برای هر کدام بیســت تومان پول موتور داده و بیست تومان خرج جرثقیل ً بیست تومان پولش شده بود، کرده بود. شده بود چهل تومان. خود ماشین هم تقریبا
یعنی حداقل شصت تومان مایه شده برای این مملکت. میگفت من دانهای سی تومان خریدهام. گفتم چرا اینها را داغان کردی؟ گفت میفروشند، ما هم میخریم تا داغان میکنیم. گفتم آنها چرا میفروشند؟ پایم را گذاشتم روی پله که بروم پایین، دیدم
انبوه شاســی بنز اســت. گفت میخواهند حقــوق کارمند و کارگرشــان را بدهند. میفروشند تومنی سه هزار. فردا مملکت بخواهد حرکت کند، همهی این ماشینها را میخواهد و باید تومنی سه، چهار تومان بخرد. فردا شما باید تاوانش را بدهید تومنی دو تومان. جلوتر رفتیم، دیدیم همهجور ماشــینی داغان میکنند و فقط هم دولتی است. میفروشند که حقوق کارمندان را بدهند. اوقاتمان تلخ شد. وقتی رفتیم خانه و خوابیدیم هم اوقاتمان تلخ بود.«
از آن روز تصویر دســتگاه جوش که ماشــینهای نو را قراضه میکرد، از ذهنش
38
بیــرون نرفته اســت. از دور که دید دســتگاه را آوردهاند، به راننــده گفت دور بزن، نمیتوانم ببینم. انگار یک نفر مملکت را در آفتاب گذاشته باشد تا آب شود؛ مثل یک تکه یخ. »اگر از رئیس آن اداره بپرســند چرا فروختــی، میگوید میخواهد حقوق کارمندان را بدهد. حاال در آن اداره دارید چه کار میکنید؟ هیچی!« عکسها را نشان میدهند. »این کارگرها بچه بودند، آمدند پیش ما کار کردند. عکس نگیرید، وضعیت همهی مملکت هماینطور است. اگر کسی اطالعات داشته باشد، همانجا سکته نکند خیلی اســت. مردم خانواده تشکیل میدهند، چون امید دارند اما شما یک جای این مملکت را به من نشان بدهید که خرجش را درمیآورد. مثل یخ دارد آب میشود. این بالها که ســر ما میآید، چند جور اســت. اآلن مملکت پول درنمیآورد. ریشــهاش کجاســت؟ ما ایران هستهای و موشکی نمیخواهیم. چرا ایران هستهای است؟ اینها که آنقدر دقت دارند، چهطور گذاشتند ایران اینطور شود؟« از قطعات چینی شاکی است. این را از یک مکانیک شنیده که قطعات چینی را به بازار میریزند تا زود خراب شود و پولش برود در جیب چین و امارات. »چهطور میشد كه ماکه خراب میشد و موتورش پایین میآمد. هرچه ماشــین ماک ساختیم، نســل در نسل در خانوادهها چرخید، از پدر به پســر و از او به نوه رســید.« انبار جادهی ســاوه پر از قطعه است. قطعههایــی که قبل از انقالب خریده بود، میخواســت به قیمت کمتر به کارگرهای شــهرهای شمالی بفروشــد که در جنگلها کار میکردند، اما هنوز همانطور مانده است.
برای چندمین بار به حاجعلی میگوید چای بیاورد، اما خودش چای دوست ندارد. میوه میآورد و یکی یک دانه سیب دستمان میدهد. میگوید ببرید برای توی راهتان.